Saturday, July 11, 2009

قرص خورشید در سیاهی شد....بیاد مهدی آذر یزدی

سلام
خبر ساده بود و تاثیر گذار.... درست مثل کتابهای قشنگش....درسته منظورم مهدی آذر یزدیه...
معلم بچه های خوب ... قصه گوی پیری که اگر چه سواد آکادمیک نداشت و از نظر خیلی ها شاید پیرمرد معمولی می نمود
اما یک دنیا شور بود و احساس برای بچه های وطن ,همه را خوب می دید و خوب فرامیخواند... همه سخنش این بود که همه خوبند و شایسته
با اسم بچه های خوب.... او با سواد اندکش به خورشیدی چشم دوخته بود که همه را خوب می دید حتی خس و خاشاک هایی را که امروزه دکتر هایش با
انواع عینک های خوش بینی و بد بینی و ریز بینی و خس و خاشاک می خوانند... مهدی واقعا مهدی بود و هم آذر بود برای سوختن جهالت ها و هم یزدی بود
مثل همه یزدی های مهربان... چقدر خوش می گذراندم وقتی ظهر های گرم تابستان زیر کولر آبی یک ملحفه روی خودم می کشیدم و سرم توی کتاب بود
قصه های خوب برای بچه های خوب!!! که امروز به خودم بپردازم که من چقدر خوبم و چقدر بد؟
همو بود که قصه های قدیمی این مرز و بوم را با عباراتی ساده و مهربان برای ما می نوشت... از داستان موش آهن خوار تا بازرگان حیله گر انطاکیه ای!!؟
همو بود که نوشت: هیچ دزدی دم از دزدی نمی زند و هرکه را دیدید که در بوق و کرنا دم از عدالت و راستی می زند بدانید که در پشت نقابش  درونی است بدتر و سیاهتر از ظلم!!!؟
آری مهدی جان ، پدربزرگ خوب بچه های خوب...من هیچ گاه پدربزرگ هایم را ندیدم تا سر بر پای آنها بگذارم و رایم قصه بگویند اما تو با مهربانی برایم قصه ها گفتی
قصه های  خوب برای بچه های خوب....
یادم هست در دوره تحصیل یکبار یکی از بچه ها که فکر کنم اسم و فامیلش رضا قاسمی بود تو را به عنوان موضوع انشا انتخاب کرده بود و با شور و حرارت از تو نوشته بود..
وقتی می خواند چنین حس کردم که من و او یک پدربزرگ داریم و برادریم... تو بودی که پدر بزرگ بچه ها بودی و پیوند دهنده شعور های آنها !!! تو بودی که داستان روزبه را گفتی و انطاکیه
که راستی مانا است و بدی در عین قدرت و عظمت چونان کف بر روی اب. دوستت دارم ای پدربزرگ درگذشته... چونان قصه های خوبت جاودان باشی و مهربان
پدربزرگ خوب برای ایرانیهای خوب....مهدی آذر یزدی

Thursday, July 09, 2009

اثری زیبا از استاد شهرام ناظری با شعری ازفریدون مشیری

       اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو


       اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو


       اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش


       اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو


       اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى


       از خانه برون چيست كه از خويش به در شو


       گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش


       ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو


       خاكِ پدران است كه دستِ دگران است


       هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو


       ديوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن


       شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو


       تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى


       چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو


       مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست


       خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو


       فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است


       در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو


       ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است


       ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو


       مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان


       بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو

Tuesday, June 30, 2009

عجایب چیزکی دیدم در این دشت

قزويني‌يي با زن خود ماجرا همي‌کرد که تمکين نمي‌کني؟ گفت: آنچه مي‌طلبي،
خلاف شرط مروّت و رسم مردانگي است. دست بلند کرد و اين بيت بگفت: چنانت
بکوبم به گرز گران/ که پولاد کوبند آهنگران. رسم مردانگي را به‌تو خواهم
آموخت که مردان را انقياد کردن، آيين همسر‌داري است. و در پي آن، ضعيفه
را به مشتي قوي بکوفت. فرياد و فغان بر آسمان داشت و داد و بيداد آغاز
نهاد؛ چنان‌که رسم زنان است. گفت: خاموش باش که صداي تو را بيگانگان
خواهند شنيد و عن‌قريب است که بدانديشان مجال حرف و حديث‌شان فراهم آيد.
زن گفت: مرا مي‌کوبي و حکم خاموشي مي‌دهي. اين چه رسم جديد است که
آورده‌اي؟ قزويني گفت: ترا لباس نيکو و غذاي شايسته آورده‌ام و در مسکن
مهرت منزل داده‌ام. سبب اين عدم تمکين چيست؟ جز آنکه شما را کفران نعمت،
رسمي است قديم و عادتي معهود است؟ و ديگر بار، زن را بکوفت

زن، به قوت تمام فرياد همي‌کرد و همسايگان را به استمداد طلبيد. همسايگان
چون آواز مرافعه بشنيدند، بر بام شدند و همهمه و زمزمه کردند. قزويني
گفت: مگر شما را ناموس از قاموس گم شده است که در اوضاع داخلي ما مداخله
همي‌کنيد؟ و رو به پردگي کرد و گفت: همينت در سر بود که بيگانگان در کار
تو مرا شماتت کنند؟ اين عدم تمکين تو، مرا در اين گمان انداخته است که
ترا سرّي و سري است با اين بيگانگان. وگرنه از چه رو طمع در چارديواري ما
کرده‌اند؟ و او را به مشتي ديگر مضروب کرد. کار بالا گرفت و دعوا به قاضي
بردند

قاضي چون شرح ماجرا بشنود، زن را گفت: فرياد و فغانت از چيست؟ مگر نداني
که آواز زنان شنيدن، بيگانگان را به فرصت طلبي طالب و راغب خواهد کرد، و
مفسده بسيار بر آن مترتّب است؟ زن گفت: شرع مبين، هر کاري را راهي فرموده
است و اين مرد، راه هر کار نداند. قاضي گفت: بقول شيخ اجل، نقصان مايه به
که شماتت همسايه! رسم تمکين بجاي آر، که در هر حال، مغبون اين ماجرا تو
خواهي بود. گفت: از کدام عهد، بر کوفتن مردان عيب ننوشته‌اند و بر ناليدن
زنان، هزاران گناه معين فرموده‌اند؟ و نيز گفت: مردان ما را گمراهي از
آنجا افتاده است که به عنايت قاضيان مستظهرند. قاضي فرمود زن را به زندان
برند تا رسم تمکين بجاي آورد

...

قزويني گفت: شما را چه مي‌توانم گفت که در هر حکايت پايان شيرين و نتيجه
اخلاقي نيکو، از ما مي‌طلبيد و بر مغز کوچک خود قدري فشار لازم
نمي‌دانيد؟ اين بگفت و در لابلاي متن گم شد



شکایت به خدا

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


Saturday, June 27, 2009

روز جهانی مهندسین مبارک

سلام
ببخشید که این چند وقته نبودم... متاسفانه سرم خیلی شلوغ بود... شاید بدونید چرا... اما دیگه نمی شد تبریک این روز بزرگ رو به همه دوستان اعم از اقایون مهندسین و خانم های مهندسین نگم.
بیست و هشتم ژوئن روز جهانی مهندسین رو به همه همکاران و مهندسین سخت کوش جهان تبریک و تهنیت می گم و سالی پر از موفقیت های کاری و نوآوری را برای همه آرزو می کنم.
شاد کام باشید

Saturday, June 06, 2009

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت ...................شیر خدا و رستم دستانم ارزوست

سلام
دو روز به خودم استراحت دادم ..واقعا یک نعمت بزرگ اینه با ارامش جایی باشی که بهت آرامش میده و با کسی باشی که کنارش ارامش داشته باشی!!! موافقین؟

Tuesday, June 02, 2009

مدیریت احساسات به روش تخریبی

این چند روز اخیر که به انتخابات ریاست جمهوری مانده مردم و به خصوص جوانان از شور و اضطراب عمیقی برخوردارند. از یک طرف نگرانی هایی بین نسل جوان مطرحه که آیا شمارش درست انجام خواهد شد؟ آیا و آیا و آیا....؟
از طرفی جنگ روانی کاندیدا ها علیه یکدیگر هم به شدت متشنجه...اما یک نکته بسیار عالی که من دیدم دفتار پر از متانت و وقاری هست که در کل ستاد ها و طرفداران میر حسین موسوی عزیز به چشم می خورد. از یک طرف با احترام و آرامش توسط تابلو های مکتوب جلوی هر ستاد به شبهات و تخریب های صورت گرفته پاسخ مستند داده می شود واز طرف دیگر در همه حال از هواداران درخواست می شود مبادا به بهانه حمایت از مهندس موسوی اقدام به تخریب دیگران کنند و مبادا وجهه فرهنگی این نامزدی را فراموش کنند!!! از دیگر سو با ممانعت راهنمایی و رانندگی از الصاق پوستر نامزد ها بر روی خودرو ها ...جوانان تهرانی در یک اقدام خود جوش و با مالیدن پیه 7000 تومان جریمه اقدام به چسباندن تصاویر کاندیدای محبوبشان بر روی درب و پنجره خودروها می کنند...البته آنتن خودرو ها نیز از روبان های سبز انباشته شه که نشاط سبزی را به جامعه القا می کند....
از طرفی این روزها کاندیدای حاکم با نوشتن جملات با رنگ بر روی در و دیوار منازل و خیابان ها اقدام به تخلف انتخاباتی و زشت کردن جلوه شهری می کنند. همچنین با پاره کردن تابلو های اعلانات شهرداری عملا مانع تبلیغات قانونی می شوند... سوال بزرگ این است ...: ایشان که قبلا شهردار تهران بوده اند چطور به بهانه تبلیغات ویران کردن جلوه شهری را در راه رسیدن به هدف مجاز می شمرد....؟ نمونه ضایع آن را در زیر گذر خیابان آزادی به سمت میدان آزادی می توانید مشاهده کنید... این رویکرد های ماکیاولیستی حالم را بهم می زند... دیگر بهتر است درباره 360 میلیارد تومان مفقوده شهرداری و یک میلیارد دلار سخنی نگویم...

درباره الی اکران می شود

سلام
این خبر خوب رو برای دوست داران سینما می گذارم....فیلم زیبای درباره الی که توی یکی از پست های قبلی درباره اون نوشته بودم مجوز نمایش در ایران رو دریافت کرده و از شنبه 16 خرداد اکران خواهد شد. خیلی خوبه مگه نه؟

Wednesday, May 20, 2009

تهدیدات موثر واقع شد

سلام
مثل این که رضا جان یادش اومد دوست و رفيقی هم این ور دنیا داشته...با دود علامت داد و ما هم از سر گناهش گذشتیم... برای رضا جان با معرفت ریفرش شده آرزوی سلامت و شادابی دارم....چطووووووووووووووووووووو؟

Sunday, May 17, 2009

کودکی که در سبدی بود گم شده

روز گذشته به این نتیجه رسیدیم کودکی که در سبدی بود  گم شده... اسم سبد معرفت بود و کودک مزبور هم طبق روال همه ساله آقای عبدالرضا خان صفری دامت برکاته هستند... بازرس معروف شرکت ما میتی کمون...احترام بگذارید....راستش مثل اینکه رضا نذر داره تا هر سال این موقع ها یک هجویه تمام عیار از من نگیره  بهار رو تابستون نکنه...بابا جون آقا رضا با ما به از این باش که با خلق جهانی....برو خود را بیفکن در تورنتو.... یادت اومد... از حالا تا 3 روز بهت وقت میدم از خودت توی وبلاگ اثری چیزی بگذاری ...البته آی پیت رو میبینم که هر روز میایی سر میزنی به وبلاگ ...اما بی مرام دوست دارم صدات رو بشنوم یا ایمیلی زنگی کوفتی...از تو بگیرم... راستی که بی مرامی... همونی که من می خوامی... به خودت نگیر شعر اسی بود...تازه من بیشتر برای اون قهوه ای اینو گفتم...گرفتی؟